معانی کلمه : راخ
لغت نامه دهخدا
راخ . (اِخ ) قلعه ای است در یمن . (معجم البلدان ).
راخ . (ع ص ) رجل راخ ؛ مرد فراخ زیست . رخی ّ. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. غم، غصه، اندوه، رنج: دو گوشش به خنجر چو سوراخ کرد / دل مرز توران پر از راخ کرد (فردوسی: مجمع الفرس: راخ ).
۲. گمان و اندیشه.
۲. گمان و اندیشه.
فرهنگ معین
(اِ. ) اندوه ، غم .
فرهنگ فارسی
( اسم ) اندوه غم غصه .
رجل راخ مرد فراخ زیست . رخی .
رجل راخ مرد فراخ زیست . رخی .
گویش مازنی
صدای حرکت کردن و قل خوردن برخی اشیا و اجسام کوچک
/raaKh/ صدای حرکت کردن و قل خوردن برخی اشیا و اجسام کوچک
مترادف و متضاد
اندوه، حزن، غصه، غم، محنت
