معانی کلمه : ذات
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
عین و جوهر و حقیقت چیزی، نَفْس.
فرهنگ معین
[ ع . ] ۱ - (پش . ) پیشوندی است به معنای صاحب ، دارنده . مؤنثِ «ذو». ۲ - (اِ. ) حقیقت هر چیز.۳ - فطرت ، جبلت . ~۴ - جسم . ۵ - جوهر، گوهر.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
صاحب، مالک، نف وعین وجوهروحقیقت چیزی، ذوات
۱ - مونث [[ ذو ]] بمعنی صاحب : ذات مال ذات مراتب . ۲ - ( اسم ) حقیقت هر چیز نفس هر شئ هستی عین . ۳ - جوهر گوهر . ۴ - جسم . ۵ - جبلت فطرت : بد ذات . ۶ - پیش نزد : از ذات خویش ( از نزد خود من عندی ) . ۷ - هر چیزی که قابل اشاره باشد و در موضوعی نباشد . یا اسم ذات الله مقابل اسمائ صفات .
سخت خبه کردن کسی را . سخت خفه کردن .
۱ - مونث [[ ذو ]] بمعنی صاحب : ذات مال ذات مراتب . ۲ - ( اسم ) حقیقت هر چیز نفس هر شئ هستی عین . ۳ - جوهر گوهر . ۴ - جسم . ۵ - جبلت فطرت : بد ذات . ۶ - پیش نزد : از ذات خویش ( از نزد خود من عندی ) . ۷ - هر چیزی که قابل اشاره باشد و در موضوعی نباشد . یا اسم ذات الله مقابل اسمائ صفات .
سخت خبه کردن کسی را . سخت خفه کردن .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
اصل، جبلت، جوهر، خمیره، سرشت، شخص، طبیعت، طینت، فطرت، کنه، گوهر، نهاد
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
خیم، نهاد، سرشت
واژه نامه بختیاریکا
تَه بُن؛ تُهم و تِدرگ؛ سووِه
