معانی کلمه : دی دی
لغت نامه دهخدا
دی دی. [ دَ دَ ] ( ع اِ صوت ) آوازی است که از آن حدی برآورده اند و اصل آن است که نبود برای مردم حدی پس زد اعرابی غلام خود را و گزید انگشتان او را پس میرفت غلام و میگفت دَی ْ دَی ْ و اراده می کرد از آن «یا یدی » [ وای دستم ] پس سیر کردند شتران بر آواز آن غلام پس گفت اعرابی مر غلام را لازم گیر این آواز را و خلعت داد غلام را پس این است اصل حداء. ( منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
آوازیست که از آن حدی بر آورده اند .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
visual (صفت)
عینی، بصری، دیدنی، دیداری، دیدی، وابسته به دید
