دیگ پختن. [ پ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) طبخ. ( المصادر زوزنی ). قدر. ( تاج المصادر بیهقی ). آشپزی. طعام پختن. طباخی. خوالیگری. غذاپختن : و آنجا[ در دو منزلی مدینه ] درختی بود بزرگ که آن را ذات النسا خواندند بسایه آن درخت فرود آمدند وخبر کاروان نیافتند، پس پیغمبر ( ص ) زیر آن درخت نماز کرد و آنجا دیگ پختند و شب آنجا بود. ( ترجمه طبری بلعمی ).پس آنکو به بنگاه می پخت دیگ بهنگام خور بود یار علی.ناصرخسرو.من ...
فرهنگ معین
(پُ تَ ) (مص ل . ) کنایه از: دربارة کسی فکر یا تصمیمی داشتن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) غذا پختن : من دیگ می پختم مشغول شدم بکار اینان نزدیک دیگ رفت ( پسر من ) دیگ بیفکند . ( ابوالفتح )