معانی کلمه : دیهیم دار
لغت نامه دهخدا
دیهیم دار. [ دَ / دِ ] ( نف مرکب )دارنده دیهیم. تاجدار. ( ناظم الاطباء ) :
بزرگان پیاده شدند از دو روی
چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی.سوی تخت و ایوان نهادند روی
چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی.بگفتند با شاه دیهیم دار
که شادان بزی تا بود روزگار.
بزرگان پیاده شدند از دو روی
چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی.سوی تخت و ایوان نهادند روی
چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی.بگفتند با شاه دیهیم دار
که شادان بزی تا بود روزگار.
فرهنگ فارسی
دارند. دیهیم . تاجدار .
مترادف و متضاد
corymbose (صفت)
دیهیم دار، گل اذین دار
