معانی کلمه : دیم
لغت نامه دهخدا
دیم . [ دَ ] (ع مص ) پیوسته باریدن آسمان . (منتهی الارب ).
دیم . [ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش خوسف شهرستان بیرجند با 15 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
فرهنگ عمید
دیمه#NAME?
در قاببازی، کسی که در بازی حق تقدم دارد.
ویژگی زراعتی که با آب باران نمو کند و آن را آب ندهند.
روی؛ رخسار؛چهره: ◻︎ عنبرین خطی و بیجادهلب و نرگسچشم / حبشیموی و حجازیسخن و رومیدیم (فرخی: ۲۴۶).
فرهنگ معین
(دِ ) [ ع . دیمة ] (ص . ) زراعتی که آن را آبیاری نکنند بلکه با آب باران سیراب شود.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
روی، رخساره، چهره، دیمه، ودیمرهم گفته شده، دیمه
( اسم ) روی رخسار چهره .
روی و رخساره باشد و بعربی خد گویند .
( اسم ) روی رخسار چهره .
روی و رخساره باشد و بعربی خد گویند .
دانشنامه عمومی
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
دیدم
بَزگی
بَزگی
