معانی کلمه : دیسه
لغت نامه دهخدا
دیسه . [ س ِ ] (اِ) بمعنی دیس و دس . (انجمن آرا). بمعنی شخص . (برهان ) (ناظم الاطباء).
دیسة. [ س َ ] (ع اِ) بیشه ٔ بسیاردرخت . ج ، دِیَس و دیس . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ).
فرهنگ عمید
دیس١#NAME?
=دیس١
فرهنگ فارسی
یکی از اندامکهای یاختهای محصور در غشا که در یاختههای گیاهی یافت میشود و وظایف کاراندامشناختی متفاوتی مانند سنتز و ذخیرهسازی مواد را بر عهده دارد
۱ - رنگ لون . ۲ - شبیه نظیر : بی دیس ( بی نظیر ) . ۳ - پسوند شباهت و لیافت : حور دیس تندیس طاقدیس فرخاردیس .
بیش. بسیار درخت .
بیش. بسیار درخت .
دانشنامه عمومی
فرهنگستان زبان و ادب
{plastid} [زیست شناسی] یکی از اندامک های یاخته ای محصور در غشا که در یاخته های گیاهی یافت می شود و وظایف کاراندام شناختی متفاوتی مانند سنتز و ذخیره سازی مواد را بر عهده دارد
