معانی کلمه : دژمان
لغت نامه دهخدا
دژمان. [ دِ / دُ ] ( اِ مرکب ) افسوس و دریغ داشتن و حسرت. ( برهان ) ( آنندراج ). دژوان. || ( ص مرکب ) دژمنش. متأسف. اندوهگین :
چو شاهنشه زمانی بود دژمان
به خشم اندر خرد را برد فرمان.و رجوع به دژمنش شود.
چو شاهنشه زمانی بود دژمان
به خشم اندر خرد را برد فرمان.و رجوع به دژمنش شود.
فرهنگ عمید
۱. اندوهگین، دلتنگ.
۲. خشمگین.
۲. خشمگین.
فرهنگ معین
(دُ ) (ص مر. ) متأسف ، اندوهگین .
