معانی کلمه : دول
لغت نامه دهخدا
دول . [ دُ وَ ] (اِ) پوست درخت زیتون . (ناظم الاطباء). پوست بیخ درخت زیتون هندی است . (از برهان ).
دول .(اِخ ) حیی است از بکربن وائل . از آن حی است فروةبن نعامه که شام را مالک شد در جاهلیت . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
دولت#NAME?
تٲخیر و درنگ در کاری.
ظرف فلزی یا چرمی که با آن آب از چاه میکشند؛ ظرف آبکشی؛ دلو.
تٲخیر و درنگ در کاری.
= دولت
ظرف فلزی یا چرمی که با آن آب از چاه می کشند، ظرف آب کشی، دلو.
= دولت
ظرف فلزی یا چرمی که با آن آب از چاه می کشند، ظرف آب کشی، دلو.
فرهنگ معین
(دُ وَ) [ ع . ] (اِ.) جِ دولت .
(دَ وَ) (اِ.) (عا.) مماطله ، تأخیر در اجرای امری .
(دُ) (اِ.) 1 - ظرف چرمین یا فلزی که با آن آب کشند. 2 - ظرفی که در آن شیر دوشند. 3 - سبد. 4 - برج دلو. 5 - (کن .) آلت رجولیت .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
بیوه - زنی که از شوهرش به دلیل طلاق یا فوت شوهرش جدا شده باشد.
دُوْل:(dowl) در گویش گنابادی یعنی سطل چرمی که از آن برای برداشتن آب از چاه یا خاک در هنگام حفر چاه و قنات استفاده میشود.
گویش مازنی
۱آلت تناسلی پسربچه ۲کیسه ی وسایل خیاطی
/dool/ آلت تناسلی پسربچه - کیسه ی وسایل خیاطی
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( دول * ) انگشتر ساخته شده از شاخ شکار
( دَوَل * ) دوندگی بیهوده
( دول * ) کیسه آب از جنس برزنت
به دول ریدِن
درز میانی باسن
درّه
( دَوَل * ) دوندگی بیهوده
( دول * ) کیسه آب از جنس برزنت
به دول ریدِن
درز میانی باسن
درّه
