دور زدن. [ دَ / دُو زَ دَ ] ( مص مرکب ) گردیدن. چرخیدن. چرخ زدن. طواف. گرد گشتن. گرد گردیدن. چرخ خوردن. ( یادداشت مؤلف ). گرد خویش برآمدن. حرکت دورانی کردن. رجوع به دور و دوران و دور کردن شود.- دور زدن بحثی یا امری درباره موضوعی یا حالی ؛ درباره آن حال یا آن موضوع بحث کردن : این بحث در اطراف این موضوع دور می زند. یا این امر ما بین این سه حال دور می زند. ( یادداشت مؤلف ).- دور زدن گردون به کام کس...
فرهنگ فارسی
گردیدن . چرخیدن .
مترادف و متضاد
twinge (فعل)تیر کشیدن، دور زدن، پیچیدن، درد کشیدنround (فعل)گرد کردن، دور زدن، کامل کردن، بیخرده کردنcircle (فعل)احاطه کردن، دور زدن، مدور ساختن، دور گرفتنskirt (فعل)احاطه کردن، دور زدن، دامن دوختن، دامن دار کردن، حاشیه گذاشتن به، از کنار چیزی رد شدنenviron (فعل)محاصره کردن، احاطه کردن، دور زدن، دور کسی یا چیزی را گرفتنorbit (فعل)دور زدن، به دور مداری گشتن، دایره وار حرکت کردنrevolve (فعل)تغییر کر...