معانی کلمه : دوری
لغت نامه دهخدا
دوری . [ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ دوری نیشابوری . از راویان بود و حکایاتی برای احمدبن سلمه ٔ نیشابوری روایت کرد. (از لباب الانساب ).
دوری . [ ] (ص نسبی ) منسوب است به دورکه محله ای است به بغداد. || منسوب است به دور که محله ای است به نیشابور. (از لباب الانساب ).
فرهنگ عمید
بشقاب، بشقاب بزرگ.
فرهنگ معین
(دُ ) [ ع - فا. ] ۱ - (ص نسب . ) دورانی . ۲ - (اِمر. ) بشقاب بزرگ مقعر.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
غربت
بشقاب، بشقاب بزرگ
۱ - دور بودن بعید بودن . ۲ - جدایی مهجوری . ۳ - ( اسم ) مسافت بحد زیاد .
کسی ما به دوری نیست در آن کسی .
۱ - دور بودن بعید بودن . ۲ - جدایی مهجوری . ۳ - ( اسم ) مسافت بحد زیاد .
کسی ما به دوری نیست در آن کسی .
دانشنامه عمومی
(doeri) بشقاب
گویش مازنی
بشقاب بزرگ و مسی
سبقت گرفتن از کسی در کاری
/doori/ بشقاب بزرگ و مسی & سبقت گرفتن از کسی در کاری
مترادف و متضاد
غیبت
بعد، بعد، فاصله، مسافت
اجتناب، احتراز، امساک، پرهیز، تحاشی، تحرز، حذر، کنارهگیری ≠ نزدیکی، وصال
۱. اجتناب، احتراز، امساک، پرهیز، تحاشی، تحرز، حذر، کنارهگیری
۲. جدایی، فراق، فرقت، مفارقت، مهجوری، هجر، هجران
۳. غربت
۴. غیبت
۵. بعد، بعد، فاصله، مسافت ≠ نزدیکی، وصال
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( دَوری ) بشقاب
