دوران کردن.[ دَ / دَ وَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گردش کردن. چرخیدن.گردیدن. دور زدن. چرخ زدن. گرد گردیدن : چودید گردون دوران شاه در میدان همی نیارد آن روز هیچ دوران کرد.مسعودسعد.تو آن شهی که فلک تا ترا همی بیندنگردد و نکند بی مراد تو دوران.امیرمعزی ( از آنندراج ).به گرد نقطه عالم سپهر دایره وارندیده شبه تو چندانکه می کند دوران.سعدی.شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان که بس دوران کند گردون و بس لیل و ن...
فرهنگ فارسی
گردش کردن . چرخیدن .
مترادف و متضاد
rotate(فعل)
سیر کردن، چرخ زدن، چرخیدن، چرخاندن، دوران کردن، بر محور خود گردیدن