معانی کلمه : دهم
لغت نامه دهخدا
دهم . [ دُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ ادهم و دهماء. (ناظم الاطباء). رجوع به ادهم و دهماء شود. || (اِ) سه شب از ماه . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
دهم . [ دَ ] (ع مص ) فروگرفتن چیزی را به انبوه و به ناگاه رسیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || هجوم کردن خیل مر کسی را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). ناگاه آمدن . (المصادر زوزنی ).
فرهنگ عمید
دهمست#NAME?
آنچه یا آنکه در مرتبۀ ده قرار دارد.
= دهمست
آنچه یا آن که در مرتبۀ ده قرار دارد.
آنچه یا آن که در مرتبۀ ده قرار دارد.
فرهنگ معین
(دَ هُ ) (ص . ) عدد ترتیبی برای ده ، در مرحلة ده ، عاشر.
فرهنگ فارسی
نام اصلی وی دهرم پاله است . وی پادشاه بنگال بود ( حدود۸٠٠ م. ) و یحیی بن خالد برمکی وزیر هارون الرشید ماموری را در دوره او بهند فرستاد تا گیاهان طبی هند را گرد کند و اطلاعاتی از ادیان و مذاهب آن سرزمین بدست آورد.
( صفت ) عدد ترتیبی برای ده در مرحله ده عاشر .
جمع ادهم و دهمائ .
( صفت ) عدد ترتیبی برای ده در مرحله ده عاشر .
جمع ادهم و دهمائ .
دانشنامه عمومی
بِدَهَم.
مترادف و متضاد
tenth (صفت)
دهم، دهمین
