معانی کلمه : دهل
لغت نامه دهخدا
دهل . [ دَ ] (ع اِ) وقت حاضر. || چیز اندک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
طبل؛ طبل بزرگ؛ کوس.
〈 دهل زدن: (مصدر لازم) نواختن دهل؛ طبل زدن.
طبل، طبل بزرگ، کوس.
* دهل زدن: (مصدر لازم ) نواختن دهل، طبل زدن.
* دهل زدن: (مصدر لازم ) نواختن دهل، طبل زدن.
فرهنگ معین
(دُ هُ ) (اِ. ) طبل بزرگ ، کوس . ، ~دریده کنایه از: رسوا، مفتضح .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
طبل، طبل بزرگ، کوس
( اسم ) طبل طبل بزرگ کوس .
وقت حاضر .
( اسم ) طبل طبل بزرگ کوس .
وقت حاضر .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
دبداب، دف، طبل، کوس، نقاره
