معانی کلمه : دنگی
لغت نامه دهخدا
دنگی . [ دَ ] (ص نسبی ) دنگ کوب را گویند و او شخصی باشد که برنج را ازپوست جدا کند. (برهان ) (از انجمن آرا) (از برهان ) (از ناظم الاطباء). رجوع به دنگ کوب شود. || برنج که با دنگ از کاه جدا شود. مقابل ماشینی . || با سر به طرف پایین رفتن هواپیما و مجدد بازگشتن (به وسیله ٔ دسته ٔ فرمان ). (فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ عمید
دنگکوب#NAME?
=دنگ کوب
فرهنگ معین
(دَ ) (ص نسب . ) ۱ - دنگ کوب . (هوا ) ۲ - با سر به طرف پایین رفتن هواپیما و مجدد بازگشتن (به وسیلة دستة فرمان ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - دنگ کوب . ۲ - با سر بطرف پایین رفتن هواپیما و مجدد باز گشتن ( بوسیله دسته فرمان ) .
دانشنامه عمومی
دنگی، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان ثلاث باباجانی در استان کرمانشاه ایران است.
این روستا در دهستان زمکان قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۱۰۵ نفر (۲۴خانوار) بوده است.
این روستا در دهستان زمکان قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۱۰۵ نفر (۲۴خانوار) بوده است.
wiki: دنگی
گویش مازنی
۱دم دمی مزاج ۲تفنگ چخماقی
/dangi/ دم دمی مزاج - تفنگ چخماقی
