معانی کلمه : دمی
لغت نامه دهخدا
دمی . [ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به دم عربی . خونین . (از ناظم الاطباء). و رجوع به دم شود.
دمی . [ دُ می ی ] (ع مص ) خون آلوده گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
دمپخت#NAME?
= دم پخت
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
مصغر دم . مقدار کمی از خون .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱پارچه ای که برای دم کشیدن پلو روی دیگ گذارند ۲دم آهنگری ...
/dami/ پارچه ای که برای دم کشیدن پلو روی دیگ گذارند - دم آهنگری ۳نوعی پخت غذا
مترادف و متضاد
cauthordate (صفت)
وابسته به دم، دمی، دم وار، واقع در نزدیکی دم
واژه نامه بختیاریکا
( دَمی ) چاقو
