معانی کلمه : دمنه
لغت نامه دهخدا
دمنه . [دَ ن َ / ن ِ ] (اِ) سوراخی که برای دم کشی و باد آمدن به تنور گذارند. (از فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء)(از برهان ). فرجه ٔ تنور. (انجمن آرا). باجه ٔ تنور.
فرهنگ عمید
۱. روباه: ◻︎ گاه فریب دمنهٴ افسونگرند لیک / روز هنر غضنفر لشکرشکن نیاند (خاقانی: ۱۷۴).
۲. [مجاز] آدم مکار و حیلهگر. Δ در اصل نام شغالی حیلهگر در کتاب «کلیله و دمنه» است.
فرهنگ معین
(دِ نِ ) [ ع . دمنة ] (اِ. ) ۱ - آثار به جا مانده از خانه و آبادی . ۲ - در فارسی به معنی دشت و صحرا.
فرهنگ فارسی
نام شغالی است در (( پنچاتنترا ) ) معاشر و مصاحب شغالی دیگر بنام کلیله ( ه.م. ) این دو قهرمانان کتاب (( کلیله ودمنه ) ) ( ه.م. ) هستند.
آثارخانه وزندگی مردم که درزمین باقی مانده است
( اسم ) ۱ - آثار خانه و حیات مردمی در زمینی . ۲ - جایی که خاکروبه ریزند مزبله خاکروبه دان جمع دمن .
روباه .
آثارخانه وزندگی مردم که درزمین باقی مانده است
( اسم ) ۱ - آثار خانه و حیات مردمی در زمینی . ۲ - جایی که خاکروبه ریزند مزبله خاکروبه دان جمع دمن .
روباه .
