معانی کلمه : دمنده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کسی که باد در چیزی بدمد، بادکننده.
۲. وزنده.
۳. [قدیمی، مجاز] خروشنده، خشمگین: بزد دست سهراب چون پیل مست / چو شیر دمنده ز جا دربجست (فردوسی: ۲/۱۸۲ حاشیه ).
۴. از دمیدن.
۲. وزنده.
۳. [قدیمی، مجاز] خروشنده، خشمگین: بزد دست سهراب چون پیل مست / چو شیر دمنده ز جا دربجست (فردوسی: ۲/۱۸۲ حاشیه ).
۴. از دمیدن.
فرهنگ معین
(دَ مَ دِ )(ص فا. )۱ - فوت کننده .۲ - وزنده ، خروشنده . ۳ - نمو کننده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - فوت کننده باد کننده . ۲ - وزنده . ۳ - روینده . ۴ - طلوع کننده . ۵ - خروشنده .
مترادف و متضاد
blower (اسم)
خودستا، دمنده، وزنده، ماشین مخصوص دمیدن، کسی یا چیزی که بدمد یابوزد
واژه نامه بختیاریکا
لا زن
