معانی کلمه : دمر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. به روافتاده، وارو، وارون.
۲. روی سینه و شکم دراز کشیده، دمرو.
۲. روی سینه و شکم دراز کشیده، دمرو.
فرهنگ معین
(دَ مَ ) (ص . ) (عا. ) روی سینه و شکم دراز کشیده .
فرهنگ فارسی
به روافتاده، وارو، وارون، کسی که روی شکم درازکشد
( صفت ) روی سینه و شکم دراز کشیدن .
بمعنی دیم که رخساره باشد و بعربی خد گویند .
( صفت ) روی سینه و شکم دراز کشیدن .
بمعنی دیم که رخساره باشد و بعربی خد گویند .
مترادف و متضاد
دمرو، وارونه
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( دَمَر ) تِلاپُشت؛ تِلِه پُشت؛ دمرو؛ سر نر؛ چنگ والا
