دل گرفتن. [ دِ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) غمگین شدن. غمگین و ملول گشتن. مغموم و مهموم شدن. محزون و اندوهناک شدن. دلتنگ شدن. متأثر و ناراحت و اندوهگین گشتن بر اثر غربت و درد وطن یا فراق عزیزان و نظایر آن. و نیز متأثر شدن از حرف زننده کسی. ( از فرهنگ لغات عامیانه ): دلم گرفته است ؛ محزونم. اندوهناکم : مرا دل گرفت از چنین آشنایان به جایی روم کآشنایی نبینم.خاقانی.ای غم از صحبت دیرین توام دل بگرفت هیچت...
فرهنگ معین
(دِ. گِ رِ تَ ) (مص ل . ) کنایه از: شجاع شدن ، روحیه گرفتن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - قوی دل شدن تشجیع شدن پشت گرم گشتن . ۲ - آزرده شدن ملول گشتن . ۳ - رفع علاقه کردن مقابل دل بستن .