دلجوی. [ دِ ] ( نف مرکب ) دلجو. دلجوینده. جوینده دل.استمالت کننده. تسلی دهنده و آرامش دهنده : زباغ عافیت بویی ندارم که دل گم گشت و دلجویی ندارم.خاقانی.نظر بردار خاقانی ز دونان جگر می خور که دلجویی نمانده است.خاقانی. || مرغوب. پسندیده. شایسته. موافق. ( از ناظم الاطباء ). که دل او را بجوید. مطلوب : چون رفت میانجی سخن گوی در جستن آن نگار دلجوی.نظامی.بوییست عظیم نغز و دلجوی بادا دل من فدای این بوی.نظا...