معانی کلمه : دلاله
لغت نامه دهخدا
دلالة. [ دَل ْ لا ل َ ] (ع ص ، اِ) مؤنث دلال . رجوع به دلال و دلاله شود.
دلالة. [ دَ ل َ ] (ع اِ) راهبری وراه نمودگی . (دهار). راه نمایی . (ناظم الاطباء). ج ، دلائل . دلالات . (ناظم الاطباء). دلالت . رجوع به دلالت شود. || دلالت (اصطلاح منطق ). رجوع به دلالت شود.
فرهنگ عمید
۱. زنی که برای مردان زن پیدا کند.
۲. زنی که زنان را به راه بد دلالت کند.
۲. زنی که زنان را به راه بد دلالت کند.
فرهنگ معین
(دَ لَ یا لِ ) [ ع . دلالة ] (ص . ) زنی که برای مردان زن پیدا می کند.
فرهنگ فارسی
زنی که برای مردان زن پیداکند، زنی زنان به بدکشاند
( صفت اسم ) ۱ - مونث دلال . ۲ - زنی که برای مردان زن پیدا کند . ۳ - زنی که دیگر زنان را بد راه کند ٠
راهبری و راه نمودگی . راه نمایی .
( صفت اسم ) ۱ - مونث دلال . ۲ - زنی که برای مردان زن پیدا کند . ۳ - زنی که دیگر زنان را بد راه کند ٠
راهبری و راه نمودگی . راه نمایی .
دانشنامه عمومی
عزیز . جذاب و تو دل برو
مترادف و متضاد
procuress (اسم)
دلاله، زن دلال محبت
