معانی کلمه : دستار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
شال که دور سر ببندند، دستمال، شال، مندیل، عمامه، بروفه، دستا.
فرهنگ معین
(دَ ) (اِمر. ) عمامه ، پارچه ای که به دور سر پیچند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دستمال، شال، مندیل، عمامه، بروفه، شال دورسر
مندیل و روپاک رو پاک و دستمال و شکوب و شوب و فوته .
مندیل و روپاک رو پاک و دستمال و شکوب و شوب و فوته .
گویش مازنی
دستمال
مترادف و متضاد
دستمال
سربند، طیلسان، عصابه، عمامه، مندیل
۱. سربند، طیلسان، عصابه، عمامه، مندیل،
۲. دستمال
turban (اسم)
عمامه، دستار، کلاه عمامه مانند
واژه نامه بختیاریکا
( دست اَر ) از متعلقات هر آسیاب
( دَست اَر ) آسیاب سنگی که با استفاده از نیروی انسانی دستی عمل میکند
میزر
( دَست اَر ) آسیاب سنگی که با استفاده از نیروی انسانی دستی عمل میکند
میزر
