معانی کلمه : دست
لغت نامه دهخدا
دست . [ دَ ] (اِ) دیگ مسین . (یادداشت مرحوم دهخدا).
دست . [ دَ ] (معرب ، اِ) معرب دشت فارسی . دشت . (دهار)(منتهی الارب ). صحراء.. ابوعبید در غریب المصنف آورده است که عرب شین را به سین تعریب کند چنانکه در نیشابور نیسابور، و در دشت ، دست گوید. (المزهر سیوطی ).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
افشاندن ( ~. اَ دَ) (مص ل .) 1 - رقص و پایکوبی کردن .2 - صرفنظر کردن ، دست برداشتن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
در شماری از رشتههای ورزشی یک واحد یا یک بخش از بازی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
دست
/dast/ دست
گویش اصفهانی
تکیه ای: das(s)
طاری: das(s)
طامه ای: das(s)
طرقی: das(s)
کشه ای: das(s)
نطنزی: das(s)
مترادف و متضاد
دست
تسلط، قدرت
ارتباط، تبانی، رابطه
۱. ید
۲. ارتباط، تبانی، رابطه
۳. تسلط، قدرت
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
به دست دادِن
گِریدِن وا دست
چِل
شَپ؛ شَپاله
گِریدِن وا دست
چِل
شَپ؛ شَپاله
فرهنگستان زبان و ادب
{set} [ورزش] در شماری از رشته های ورزشی یک واحد یا یک بخش از بازی
