دردم. [ دَ دَ ] ( ق مرکب ) فوراً. فی الفور. درزمان. درساعت. دروقت. همان دم. حالی. بی درنگ. برفور : نگون اندرآمد شماساس گردبیفتاد بر جای ودردم بمرد.فردوسی.برون رفتم از جامه دردم چو شیرکه ترسیدم از زجر برنا و پیر.سعدی.دردم. [ دِ دِ ] ( ع ص ) زنی که به شب آمد و رفت نماید. || ناقة دردم ؛ شتر ماده کلان سال ، و میم آن زائد است. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). ویا ماده شتری که دندانهای او به «درد...
فرهنگ عمید
در حال، فی الحال، فوری، فوراً، بی درنگ.
فرهنگ معین
(دَ دَ ) (ق مر. ) بی درنگ ، همان دم ، در زمان ، فوراً.