درنگ ساختن. [ دِ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) تأخیر و تأنی کردن. مولیدن. کندی نمودن : چو سازی درنگ اندر این جای تنگ شود تنگ بر تو سرای درنگ.فردوسی.من اینک پس اندر چو باد دمان بیایم نسازم درنگ و زمان.فردوسی.سپهدار گفتا چه سازی درنگ بیارای رفتن پذیره به جنگ.اسدی. || اقامت کردن. توقف کردن : چو آید بر این باش و مَسْگال جنگ چو خواهی که ایدر نسازددرنگ.فردوسی.بدان تا برادر بترسد ز جنگ چو تنها بماند نسازد درنگ....
فرهنگ فارسی
تاخیر و تانی کردن مولیدن کندی نمودن اقامت کردن توقف کردن