دردناک . [ دُ ] (ص مرکب ) دُردآلود. و رجوع به دردآلود شود.
دردناک. [ دَ ] ( ص مرکب ) دردمند. صاحب درد. ( آنندراج ). بیمار. دارای درد و رنج. دردگین. ( ناظم الاطباء ). رصین. شکی. شکیة. ( منتهی الارب ). واصب. وجع. وجعة : کز آنگونه دیدی مرا دردناک به غم خفته شادی ز دل رفته پاک.فردوسی.خویشان و گزیدگان و پاکان جمع آمده جمله دردناکان.نظامی.پس از نام خدا و نام پاک...
فرهنگ عمید
۱. درددار، عضوی از بدن که درد داشته باشد. ۲. دردآور.
فرهنگ معین
(دَ ) (ص مر. ) دردآور، الیم .
فرهنگ فارسی
درددار، عضوی ازبدن که دردداشته باشد ( صفت ) درد آور علیم . ( صفت ) درد آلود