معانی کلمه : دربند
لغت نامه دهخدا
دربند. [ دَ ب َ ] (اِخ ) جایی و مقامیست که در آنجا شراب خوب می شود. (برهان ).
دربند. [ دَ ب َ] (اِخ ) محلی در 440هزارگزی طهران میان ازنا و رودک . و آنجا ایستگاه ترن است . (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ عمید
۱. در قید؛ گرفتار؛ اسیر.
۲. (اسم) [قدیمی] کوچۀ بنبستی که در داشته باشد.
۳. (اسم) [قدیمی] راه تنگ و باریک در کوه؛ راه میان دو کوه؛ دره.
۴. (اسم) [قدیمی] = دِژ
〈 در بند بودن: (مصدر لازم) گرفتار بودن؛ اسیر بودن؛ زندانی بودن.
〈 در بند کردن: (مصدر متعدی) مقید ساختن؛ اسیر کردن؛ زندانی کردن.
فرهنگ معین
(دَ بَ) (اِمر.) 1 - کوچة بن بستی که در داشته باشد. 2 - دره ، راه میان دو کوه . 3 - قلعه .
(دَ بَ دِ) (حراض . مر.) در قید، درصدد، به قصد. ضح - به این معنی لازم الاضافه است . ؛ ~ چیزی بودن بدان علاقه داشتن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
مترادف و متضاد
بنبست
دژ، قلعه
تنگ، تنگه
اسیر، بندی، زندانی، گرفتار، محبوس، مغلول، مقید
۱. اسیر، بندی، زندانی، گرفتار، محبوس، مغلول، مقید
۲. تنگ، تنگه
۳. بنبست
۴. دژ، قلعه
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
اُرُک؛ پا بَست
