معانی کلمه : دالو
لغت نامه دهخدا
دالو. (اِخ ) (ژول ) پیکرتراش فرانسوی متولد پاریس 1838 و متوفی به سال 1902 م . .
فرهنگ فارسی
حجار فرانسوی پیرو مکتب ناتورالیسم ( و.پاریس ۱۸۳۸ - ف. ۱۹٠۲ م . ) سازنده پیروزی جمهوری .
در تداول مردم اصفهان زنی که طاس و بقچه بانویی را بحمام برد و باز گرداند
در تداول مردم اصفهان زنی که طاس و بقچه بانویی را بحمام برد و باز گرداند
دانشنامه عمومی
پیرزن
(لری) مادربزرگ. مرکب از دا یعنی مادر، و لو یعنی بزرگ.
گویش مازنی
پیرزن
گویش دزفولی
پیرزن
واژه نامه بختیاریکا
( ن ) ؛ نماد زمستان. مثلاً احمدی ره ممدی ره دل بهکی کنم خش وردارم چمتمه دنیانه زنم تش
پیر زن
( دالُو ) دالان؛ راهرو؛ سرسرا
مادر بزرگ؛ ننه
پیر زن
( دالُو ) دالان؛ راهرو؛ سرسرا
مادر بزرگ؛ ننه
