معانی کلمه : دارو
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. (پزشکی) آنچه طبیب برای معالجۀ بیمار تجویز کند از خوردنی یا نوشیدنی یا مالیدنی؛ آنچه با آن دردی را درمان کنند؛ دوا.
۲. دانهها و گردهای خوشبو و خوشطعم از قبیل فلفل و زرچوبه و خردل و دارچین که از گیاهها و درختان میگیرند و برای خوشطعم ساختن غذاها به کار میبرند.
〈 داروی بیهوشی: (پزشکی) دارویی که با آن کسی را بیهوش کنند.
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. ) ۱ - آن چه پزشک برای درمان بیمار تجویز می کند. ۲ - درمان .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
مادهای غیرغذایی که از آن برای آزمایش و تشخیص و درمان استفاده میشود * مصوب فرهنگستان اول
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش اصفهانی
تکیه ای: devâ
طاری: davâ
طامه ای: devâ
طرقی: davâ
کشه ای: davâ
نطنزی: devâ
مترادف و متضاد
زهر، سم
درمان، علاج
۱. دوا
۲. درمان، علاج
۳. زهر، سم
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
داری؛ دِک دَوا؛ مَلَم
فرهنگستان زبان و ادب
{drug , medicine , medication} [پزشکی، روان شناسی، علوم دارویی] ماده ای غیرغذایی که از آن برای آزمایش و تشخیص و درمان استفاده می شود
* مصوب فرهنگستان اول
