معانی کلمه : خیلی
لغت نامه دهخدا
یکی کرباس خرجی داد کان را
نپوشد هیچ خیلی و بکیجی .
فرهنگ عمید
۱. فراوان، بسیار.
۲. (قید ) زیاد.
۳. (قید ) زمانی زیاد.
۴. (قید ) چندان.
۲. (قید ) زیاد.
۳. (قید ) زمانی زیاد.
۴. (قید ) چندان.
فرهنگ معین
(خَ یا خِ ) [ ع - فا. ] (ق . ) ۱ - گروهی ، عده ای . ۲ - بسیار، فراوان .
فرهنگ فارسی
بسیار
گروهی، عدهای، عده بسیار، زیادوفراوان
۱ - گروهی از اسبان . ۲ - گروهی از سواران . ۳ - گروهی عده ای . ۴ - بسیار فراوان ( چیز و شخص ) . توضیح در تداول (( خیلی ) ) در مورد اشخاص به - ها جمع بسته شود : (( خیلیها آمدند ) )
مهتر اسبان
۱ - گروهی از اسبان . ۲ - گروهی از سواران . ۳ - گروهی عده ای . ۴ - بسیار فراوان ( چیز و شخص ) . توضیح در تداول (( خیلی ) ) در مورد اشخاص به - ها جمع بسته شود : (( خیلیها آمدند ) )
مهتر اسبان
مترادف و متضاد
بس، بسی، بسیار، جزیل، زیاد، کثیر، وافر، بینهایت، بغایت، فراوان ≠ اندک
۱. بس، بسی، بسیار، جزیل، زیاد، کثیر، وافر، بینهایت، بغایت، فراوان ≠ اندک
۲. شماری، عدهای، گروهی ≠ کم، قلیلی
