معانی کلمه : خیار
لغت نامه دهخدا
خیار. (اِخ ) ابن سلمه مکنی به ابوزیاد. از تابعان است . (یادداشت بخط مؤلف ).
خیار. (اِخ )ابن اوفی النهدی . یکی از فاضلان و ادباء عرب است . رجوع به معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج 4 ص 188 شود.
فرهنگ عمید
۱. (فقه، حقوق) اختیار فسخ، برهم زدن، یا تنفیذ معامله یا عقد.
۲. (صفت) [قدیمی] برگزیده.
۱. میوهای سبز، کشیده، و معطر، با تخمهای سبز روشن در وسط.
۲. بوتۀ این میوه که دارای ساقههای نرم و سست، برگهای دندانهدار، و گلهای زرد میباشد.
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. ) گیاهی از تیرة کدوییان که اقسام گوناگون دارد و میوه اش دراز و سبز است و در اکثر سالادها مصرف زیادی دارد. خیار [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - اختیار داشتن . ۲ - داشتن اختیار برای بر هم زدن معامله یا قرارداد. ۳ - برگزیده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) اختیار داشتن . ۲ - قدرت قانونی که یکی از طرفین عقد پیدا میکند که بموجب آن میتواند عقد را منحل کند . جمع : خیارات . ۳ - (صفت ) دارای اختیار صاحب اختیار . ۴ - برگزیده منتخب .
ابن سلمه مکنی به ابوزیاد از تابعان است
ابن سلمه مکنی به ابوزیاد از تابعان است
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: xiyâr
طاری: xeyâr
طامه ای: xiyâr
طرقی: xöyâr
کشه ای: xiyâr
نطنزی: xiyâr
مترادف و متضاد
صفت
اختیار
خیارزه، بالنگ
برگزیده، منتخب
صاحب اختیار، مخیر
۱. خیارزه، بالنگ
۲. اختیار
۳. صاحب اختیار، مخیر
۴. برگزیده، منتخب
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
بالنگ؛ لَلِّه؛ خیار تَرَک
