معانی کلمه : خی
لغت نامه دهخدا
خی . [ خ َی ی ] (ع اِ) قصد. آهنگ . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خی . (اِ) مخفف «خین » و «خیم » که خون و لعاب غلیظ بینی و دهن باشد. (از لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
فرهنگ عمید
خیک#NAME?
= خیک
فرهنگ معین
(اِ. ) ۱ - خیک ، مشک . ۲ - کیسه .
فرهنگ فارسی
خوک
خیک، مشک، خیک آب، خیک شراب
(اسم ) ۱ - خیک مشک پوستی . ۲ - کیسه .
نام حرف بیست و چهارم از حروف یونانی و نماینده ستاره قدر بیست و دوم و صورت آن اینست ایکس .
(اسم ) ۱ - خیک مشک پوستی . ۲ - کیسه .
نام حرف بیست و چهارم از حروف یونانی و نماینده ستاره قدر بیست و دوم و صورت آن اینست ایکس .
دانشنامه عمومی
(مازنی) [خ ْ ىْ] گراز.
خِیْ (khey) در گویش گنابادی یعنی همراه با ، به همراهِ || خَیَ (khaia) در گویش گنابادی یعنی بیضه
گویش مازنی
/Khi/ خوک
