معانی کلمه : خویشتن دار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. = خوددار
۲. کسی که خود را از ارتکاب کارهای ناپسند نگه می دارد، پارسا.
۲. کسی که خود را از ارتکاب کارهای ناپسند نگه می دارد، پارسا.
فرهنگ معین
( ~. ) (ص فا. ) نک خوددار.
فرهنگ فارسی
( صفت ) کسی که اختیار نفس خود را در دست دارد و از ارتکاب اعمال ناپسند خودداری میکند خوددار .
خوددار، بردبار، شکیبا، جلوهوسهای نفس راگرفتن
خوددار، بردبار، شکیبا، جلوهوسهای نفس راگرفتن
دانشنامه عمومی
شکیبا، صبور، کسی که می تواند خود را کنترل نماید.
مترادف و متضاد
باتقوا، پرواپیشه، تقواپیشه، متقی، پرهیزگار، خوددار ≠ بیتقوا، ناپرهیزگار
