خوگر. [ گ َ ] ( ص مرکب ) عادت شده. معتاد. الفت گرفته. ( ناظم الاطباء ) ( یادداشت مؤلف ) ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ) : ای شاهد شیرین شکرخا که تویی وی خوگر جور و کین ویغما که تویی.سوزنی.پرسیدند که در حق چنین حیوانی نجس چنین لفظی چرا فرمودی گفت تا زبان به نیکی خوگر شود. ( مرزبان نامه ). و بر تیر انداختن و مشقت خوگر شوند. ( جهانگشای جوینی ).من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال کی ترک آبخورد کند طبع ...
فرهنگ عمید
ویژگی انسان یا حیوانی که با کسی انس و الفت گرفته است، مٲنوس: دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود / نازپرورد وصال است مجو آزارش (حافظ: ۵۶۰ ).
فرهنگ معین
(گَ ) (ص فا. ) عادت کرده .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - عادت گرفته معتاد . ۲ - الفت گرفته مانوس .