معانی کلمه : خوک
لغت نامه دهخدا
خوک . (اِخ ) دهی است از دهستان ساری بخش پلاست شهرستان ماکو. واقع در جنوب باختری پلاست و جنوب شوسه ٔ پلاست به ماکو. با آب و هوای معتدل و 425 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
فرهنگ عمید
۱. (زیستشناسی) پستانداری سمدار، با پوزۀ کشیده، بدن پُرچربی، پوست ضخیم، دست و پای کوتاه، و چشمهای کوچک.
۲. (پزشکی) [قدیمی] = خنازیر
〈 خوک دریایی: (زیستشناسی) = دلفین
〈 خوک وحشی: (زیستشناسی) = گراز
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِ. ) پستانداری از راستة سم داران که در هر دست و پا دارای چهار انگشت است و همه چیز می خورد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
خنزیر، کاس، گراز
