معانی کلمه : خونی
لغت نامه دهخدا
خونی . (اِخ ) دهی است جزء بخش نوبران شهرستان ساوه . واقع در هشت هزارگزی جنوب خاوری نوبران و دو هزارگزی راه عمومی . سردسیری و دارای 628 تن سکنه . آب آن از قنات و رودخانه ٔ مزدقان ، راه مالرو و در تابستانها می توان ماشین برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
فرهنگ عمید
۱. مربوط به خون: بیماری خونی.
۲. [مجاز] دارای دشمنی و کینۀ شدید: دشمن خونی.
۳. آغشته به خون، خون آلود، خونین: لباس خونی.
۴. [مجاز] قاتل: خانهٴ من جست که خونی کجاست / ای شه از این بیش زبونی کجاست (نظامی۱: ۴۸ ).
۵. قرمز: پرتقال خونی.
۲. [مجاز] دارای دشمنی و کینۀ شدید: دشمن خونی.
۳. آغشته به خون، خون آلود، خونین: لباس خونی.
۴. [مجاز] قاتل: خانهٴ من جست که خونی کجاست / ای شه از این بیش زبونی کجاست (نظامی۱: ۴۸ ).
۵. قرمز: پرتقال خونی.
فرهنگ معین
(ص نسب . ) ۱ - قاتل ، کشنده . ۲ - جنگجو.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - منوسب به خون . ۲ - آلوده به خون خونی . ۳ - قاتل کشنده .
دهی است جزئ بخش نوبران شهرستان ساوه واقع در هشت هزار گزی جنوب خاوری نوبران و دو هزار گزی راه عمومی .
دهی است جزئ بخش نوبران شهرستان ساوه واقع در هشت هزار گزی جنوب خاوری نوبران و دو هزار گزی راه عمومی .
گویش مازنی
۱قاتل ۲کسی که بدنش خون آلود باشد ۳گرداب
۱چشمه ای در نور ۲در زبان تبری نامی عمومی برای چشمه سار است ...
/Khooni/ چشمه ای در نور - در زبان تبری نامی عمومی برای چشمه سار است & قاتل - کسی که بدنش خون آلود باشد ۳گرداب
مترادف و متضاد
قاتل، کشنده
مربوط به خون
خونین، آغشته به خون
۱. مربوط به خون
۲. خونین، آغشته به خون
۳. قاتل، کشنده
