خوشدم. [ خوَش ْ / خُش ْ دَ ] ( ص مرکب ) خوش نفس. نوشین دم. ( ناظم الاطباء ). || خوشگوی. خوش نغمه : شود به بستان دستان زن و سرودسرای بعشق بر گل خوشبوی بلبل خوشدم.سوزنی.ز آتش خورشید شد نافه شب نیم سوخت قوت از آن یافت روز خوشدم از آن شد بهار.خاقانی.اختران عود شب آرند و بر آتش فکنندخوش بسوزند و صبا خوشدم از آنجا بینند.خاقانی.پردل چو جوز هندی و مغزش همه خردخوشدم چو مشک چینی و حرفش همه کلام.خاقانی.|| هو...