معانی کلمه : خوردخوان
لغت نامه دهخدا
خوردخوان. [ خوَرْدْ / خُرْدْ خوا / خا ] ( اِ مرکب ) مائده. طَبَق طعام.( ناظم الاطباء ). خوان ِ طعام. ( آنندراج ) :
که سالار خوان خوردخوان آورد
خورشهای خوش در میان آورد.|| خوان خرد. خوان محقر و کوچک.
که سالار خوان خوردخوان آورد
خورشهای خوش در میان آورد.|| خوان خرد. خوان محقر و کوچک.
فرهنگ فارسی
مائده طبق طعام
