معانی کلمه : خودمانی
لغت نامه دهخدا
خودمانی. [ خوَ / خ ُ دِ ] ( ص نسبی ) محرم. مقابل بیگانه. خودی.
فرهنگ عمید
۱. [عامیانه] مانند خودی، بی تکلف.
۲. (قید ) با حالتی به دور از تکلف: خودمانی حرف می زد.
۲. (قید ) با حالتی به دور از تکلف: خودمانی حرف می زد.
فرهنگ معین
(خُ دِ )(ص نسب . )خودی ، خصوصی ، بی تعارف و تکلف .
فرهنگ فارسی
محرم مقابل بیگانه
( صفت ) خصوصی بی تعارف و تکلف صحبت خودمانی .
( صفت ) خصوصی بی تعارف و تکلف صحبت خودمانی .
مترادف و متضاد
آشنا، محرم، خودی
صفت ≠ بیگانه، غریبه، نامحرم
۱. آشنا، محرم، خودی ≠ بیگانه، غریبه، نامحرم
۲. بیتکلف، خودحال، یکرنگ ≠ متکلف
۳. صمیمی
۴. صمیمانه، بیتکلفانه، خودحالانه ≠ رسمی
۵. خصوصی، محرمانه
۶. انتیمشدن
۷. بیریا شدن ≠ متکلف بودن
