معانی کلمه : خواندن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. قرائت کردن، مطالعه کردن.
۲. دعوت کردن به مهمانی.
۳. (مصدر لازم ) آواز خواندن.
۴. تحصیل کردن، درس خواندن.
۵. کسی را صدا زدن.
۶. احضار کردن.
۷. فرا گرفتن، آموختن.
۸. (مصدر لازم ) مطابق و هماهنگ بودن: این امضا با امضای او نمی خواند.
۹. [مجاز] دریافتن: از چشم هایش خواندم که غم بزرگی در دل دارد.
۲. دعوت کردن به مهمانی.
۳. (مصدر لازم ) آواز خواندن.
۴. تحصیل کردن، درس خواندن.
۵. کسی را صدا زدن.
۶. احضار کردن.
۷. فرا گرفتن، آموختن.
۸. (مصدر لازم ) مطابق و هماهنگ بودن: این امضا با امضای او نمی خواند.
۹. [مجاز] دریافتن: از چشم هایش خواندم که غم بزرگی در دل دارد.
فرهنگ معین
(خا دَ ) [ په . ] (مص م . ) ۱ - قرائت کردن . ۲ - آواز خواندن . ۳ - دعوت کردن . ۴ - آموختن ، یاد گرفتن . ۵ - فهمیدن ، تشخیص دادن .
فرهنگ فارسی
(مصدر ) ( خواند خواند خواهد خواند بخوان خواننده خوانا خوانده ) ۱ - قرائت کردن مطالعه کردن ( نوشته کتاب روز نامه و مجله ) . ۲ - آواز خواندن سرود گفتن . ۳ - دعوت کردن بمهمانی خواستن کسی را . ۴ - احضار کردن فرا خواندن .
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: bexuni
طاری: xundan
طامه ای: xundan
طرقی: ârxundan
کشه ای: xundan
نطنزی: ârxundan
مترادف و متضاد
تلاوت، قرائت ≠ نوشتن، کتابت
تلاوت کردن، قرائت کردن، مطالعه کردن
۱. تلاوت، قرائت
۲. تلاوت کردن، قرائت کردن، مطالعه کردن ≠ نوشتن، کتابت
۳. فرا خواندن
۴. نامیدن، نامگذاری کردن
۵. آواز خواندن، نغمهسرایی کردن، نغمهگری کردن
۶. زمزمه کردن
۷. درسخواندن، تحصیل کردن
۸. آموختن، یاد گرفتن
۹. طلبیدن، د
