معانی کلمه : خنج
لغت نامه دهخدا
خنج . [ خ ُ ] (اِ) بوم . جغد. (ناظم الاطباء).
خنج . [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جندق بیابانک خور شهرستان نائین . (یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ عمید
۱. شادی، طرب: ای مایهٴ طربم و آرام روز و شبم / من خنج تو طلبم تو رنج من طلبی (عنصری: ۳۵۴ ).
۲. نفع، فایده، سود، بهره: گرت من ستایش نگویم مرنج / که بهره ندارم ز گنج تو خنج (ازرقی: مجمع الفرس: خنج ).
۳. نازوعشوه، غنج.
۲. نفع، فایده، سود، بهره: گرت من ستایش نگویم مرنج / که بهره ندارم ز گنج تو خنج (ازرقی: مجمع الفرس: خنج ).
۳. نازوعشوه، غنج.
فرهنگ معین
(خَ ) (اِ. ) ۱ - شادی ، طرب . ۲ - نفع ، فایده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) آوازی که وقت جماع از بینی و گلوی شخص بر آید .
دهی است از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند دارای ۲٠۵ تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن غلات و زعفران و شغل اهالی زراعت و مالداری و راه مالرو است .
دهی است از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند دارای ۲٠۵ تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن غلات و زعفران و شغل اهالی زراعت و مالداری و راه مالرو است .
دانشنامه عمومی
(جنوب پارس) (به کسر خ، سکون نون و جیم) چنگال جانوران، پنجه؛ پنجه کشیدن به خصوص با ناخن تیز.
مترادف و متضاد
۱. غنج
۲. عشوه، غمزه، کرشمه، ناز
۳. سرور، شادی، طرب، عیش
۴. بهره، سود، فایده، نفع
۵. خوش، دلپذیر، نیکو
