معانی کلمه : خمیر
لغت نامه دهخدا
خمیر. [ خ ِم ْ می ] (ع ص ) دائم الخمر. کسی که همیشه شراب می خورد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. آرد آمیخته با آب و ورزدادۀ دانه هایی مانندِ گندم یا جو.
۲. هر مادۀ نرم و شکل پذیر: خمیر بازی.
۳. خاک رس و گچ که با آب مخلوط کرده باشند و آبکی نباشد.
۲. هر مادۀ نرم و شکل پذیر: خمیر بازی.
۳. خاک رس و گچ که با آب مخلوط کرده باشند و آبکی نباشد.
فرهنگ معین
(خَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - هر چیز که با آب مخلوط و غلیظ شود. ۲ - آرد جو یا گندم که برای پختن نان یا شیرینی با آب آمیخته باشند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - آرد جو یا گندم که برای پختن نان با آب آمیخته باشند . ۲ - هر چیز مخلوط با آب که غلیظ باشد ( مانند گل ) . یا خمیر دندان . خمیری طبی که برای شستشوی دندانها بکار رود .
نام یکی از دهستان های چهار گانه بخش مرکزی شهرستان بندرعباس است با هوای گرم و مرطوب .
نام یکی از دهستان های چهار گانه بخش مرکزی شهرستان بندرعباس است با هوای گرم و مرطوب .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
نواله
آرد خیسانده
۱. آرد خیسانده
۲. نواله
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
هویر؛ شُله
