خلق . [ خ َ ل َ ] (ع ص ) خوش خوی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خلق . [ خ ُل ْ ل َ ] (ع ص ) زن رتقاء؛ یعنی بسته فرج . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خوی؛ طبع؛ عادت.
کهنه؛ پوسیده؛ مندرس.
۱. بهوجود آوردن؛ آفریدن؛ آفرینش.
۲. (اسم) [مجاز] مردم یک کشور: خلق چین.
۳. (اسم) [مجاز] مردم؛ مردمان.
۴. (تصوف، فلسفه) جهان مادی.
(خَ لِ) [ ع . ] (ص .) نیکخوی ، خوش - خوی .
(خُ) [ ع . ] (اِ.) خوی ، عادت ، ج . اخلاق .
(خَ لَ) [ ع . ] (ص .) کهنه ، ژنده . ج . خلقان .
(خَ) [ ع . ] 1 - (مص م .) آفریدن . 2 - (اِمص .) آفرینش .3 - (اِ.)آفریده ، مخلوق .4 - مردم ، انسان .
مخلوق
غیرسید
توده، عامه، عوام
امت، قوم، مردم، ملت
پوسیده، ژنده، فرسوده، کهنه، مندرس ≠ نو
اخلاق، اوقات، خاصه، خصلت، خو، داب، سجیه، شیمه، طبع، طبیعت، طینت، عادت، عریکه، مزاج، مشرب، منش
آفریدن، آفریده، آفرینش، ابداع، احداث، انشاد، ایجاد، تناسل، تولید، خلقت، کون، مخلوق ≠ شهروند، ت
آفرینش، مردم، نو آور