خلط. [ خ َ ] (ع مص ) آمیختن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خلط. [ خ ِ ل ِ ] (ع اِ) تیر و کمان که چوب آنها در اصل کژ بوده باشد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). خَلط.
آمیختن و درهم کردن چیزی با چیز دیگر: خلط مبحث.
۱. (زیستشناسی) مادهای که از مجرای تنفس با سرفه دفع میشود.
۲. (طب قدیم) هریک از عناصر چهارگانۀ بدن (سودا، صفرا، بلغم، و خون).
(خَ) [ ع . ] 1 - (مص م .) آمیختن ، درهم آمیختن . 2 - (اِمص .) آمیزش ، اختلاط .
(خِ) [ ع . ] (اِ.) 1 - آنچه با چیز دیگر آمیخته شده باشد. 2 - هر یک از سرشت های چهارگانه : خون ، بلغم ، سودا، صفرا. ج . اخلاط .
بزاق آمیخته به بلغم که با سرفه از راه تنفس خارج میشود
خِلِطْ:(khelet) در گویش گنابادی یعنی کیسه ، کیسه گونی ( این واژه معمولا همراه با واژه پِلِت بکار میرود)
لنف
خلق، خو
آمیز، آمیزه
آمیزش، اختلاط
معاشرت، همدمی، همنشینی، یاری
۱. آمیزش، اختلاط
۲. معاشرت، همدمی، همنشینی، یاری
۳. آمیز، آمیزه
۴. لنف
۵. خلق، خو