معانی کلمه : خفیف
لغت نامه دهخدا
خفیف .[ خ َ ] (ع مص ) مصدر دیگر خف و خفة. (منتهی الارب ).
خفیف . [ خ َ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ خفیف . رجوع به ابوعبداﷲ خفیف در این لغت نامه و سیرة ابن خفیف شود.
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ شدید] کم اثر: درد خفیف.
۲. [مجاز] خوار، حقیر.
۳. [مجاز] کم، اندک: صدای خفیف، نور خفیف.
۴. (اسم ) (ادبی ) در عروض، از بحور شعر بر وزن «فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن».
۵. [مقابلِ ثقیل] [قدیمی] سبُک.
۲. [مجاز] خوار، حقیر.
۳. [مجاز] کم، اندک: صدای خفیف، نور خفیف.
۴. (اسم ) (ادبی ) در عروض، از بحور شعر بر وزن «فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن».
۵. [مقابلِ ثقیل] [قدیمی] سبُک.
فرهنگ معین
(خَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - سبک ، دارای وزن اندک . ۲ - دارای شدت کم . ۳ - خوار، زبون . ۴ - مختصر، اندک . ۵ - یکی از بحرهای نوزده گانة شعر.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - سبک مقابل سنگین . یا خفیف و ثقیل . سبک و سنگین . ۲ - چابک در عمل و حرکت . ۳ - خوار بی مقدار (( میخواست او را در انظار خفیف کند ) ) جمع: اخفائ خفاف اخفاف . ۴ - یکی از بحرهای سبک وزن بر وزن فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن . ۵ - بحر ششم از اصول هفده گان. موسیقی قدیم .
وی شاگرد علی بن عیسی و علی بن عیسی شاگرد خلف مروزی است .
وی شاگرد علی بن عیسی و علی بن عیسی شاگرد خلف مروزی است .
مترادف و متضاد
سبک ≠ ثقیل
۱. سبک ≠ ثقیل
۲. ضعیف، کم، ناچیز
۳. بیمقدار، حقیر، خوار، ذلیل، زبون
۴. آهسته، یواش
۵. مبهم، غیرواضح
۶. اهانتآمیز، توهینآمیز
