معانی کلمه : خفه
لغت نامه دهخدا
خفه . [ خ ُ ف َ / ف ِ ] (اِ) سرفه . سعال . (ناظم الاطباء).
خفه . [ خ ِف ْ ف َ ] (ع مص ) سبک گردیدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). سبک شدن و در خدمت . شتافتن . (تاج المصادر بیهقی ). || (اِمص ) سبکی . (منتهی الارب ) (دهار).
فرهنگ عمید
۱. ویژگی کسی که دچار حالت خفگی شده باشد.
۲. فاقد هوا یا نور کافی.
۳. ویژگی صدای مبهم.
۲. فاقد هوا یا نور کافی.
۳. ویژگی صدای مبهم.
فرهنگ معین
(خَ فِ ) [ په . ] (ص . ) = خپه . خبه : ۱ - گلو فشرده ، کسی که به خفگی دچار شده باشد. ۲ - تاریک ، دلگیر. ۳ - دارای رطوبت و گرما یا آلودگی زیاد. ۴ - (عا. ) ساکت باش .
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) آنکه دچار خفگی شده گلو فشرده ۲ ٠ - ( اسم ) فشردگی گلو .
سبک گردیدن سبک شدن و در خدمت
سبک گردیدن سبک شدن و در خدمت
گویش مازنی
خفه – اختلال در تنفس که سبب مرگ شود
/Khafe/ خفه – اختلال در تنفس که سبب مرگ شود
مترادف و متضاد
تار، تاریک
دلگیر، گرفته
اسم ≠ دلباز
گلوفشرده، محتقن، مرده
۱. گلوفشرده، محتقن، مرده
۲. تار، تاریک
۳. دلگیر، گرفته ≠ دلباز
فرهنگ فارسی ساره
خپه
واژه نامه بختیاریکا
خِفت
