خف . [ خ ِف ف ] (ع ص ) سبک . خفیف . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). || (اِ) گروه اندک . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خرج فلان فی خف من اصحابه ؛ ای فی جماعة قلیلة.
سبُک.
هرچیز خشک مانند گیاه خشک یا پنبه که زود آتش میگیرد و برای روشن کردن آتش به کار میبردند: ◻︎ کزاو بتکده گشت هامون چو کف / به آتش همه سوخته همچو خف (عنصری: ۳۵۷).
(خِ فِّ) [ ع . ] (ص .) سبک ، خفیف .
(خَ) (اِ.) آتشگیره ، گیاه خشک که زود آتش بگیرد.
۱تنگی و خفگی سینه و نفس ۲کپک
۱کمین ۲خم شدن – سر را خم کردن ۳ساکت و آرام