خشک جان. [ خ ُ ] ( ص مرکب ) کنایه ازمردم بی فضل و بی هنر و ناقابل. ( ناظم الاطباء ) ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ) : این خشک جان نثار سرخاک هر دو بادکاشعارشان چو آب روان آمد از تری.مجد همگر ( از انجمن آرای ناصری ).|| شخصی را گویند که لذت عشق نچشیده و عاشقی نکرده و از یاد دوست محروم باشد. ( ناظم الاطباء ) ( برهان قاطع ) ( انجمن آرای ناصری ). || ( اِ مرکب ) جان. جان خالص. جان بدون چ...
فرهنگ عمید
۱. بی ذوق، بی فضل وهنر. ۲. فاقد عشق.
فرهنگ معین
(خُ ) (اِمر. ) ۱ - بی هنر، بی فضل . ۲ - بی خبر از عشق .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - بی هنر بی معرفت . ۲ - آنکه از عشق بیخبر است .