معانی کلمه : خشکسار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
مبهوت؛ بهتزده؛ سرگردان: ◻︎ چون سیرت چرخ را بدیدم / کاو کرد نژند و خشکسارم (ناصرخسرو۱: ۳۴۴).
زمین خشک و بیآبوعلف: ◻︎ به هر خشکساری که خسرو رسید / ببارید باران، گیا بردمید (نظامی۵: ۱۰۰۲).
فرهنگ معین
(خُ ) (اِمر. ) سرزمینی که از آب بی بهره است ، زمین بی آب و گیاه ، خشک - زار، خشک سر.
